![]() |
![]() |
|
|
ای آدم ! از ازل تا ابد رفتی و آمدی و هیچ گاه نفهمیدی كه همه چیز را من به تو بخشیدم به جز یك چیز كه یافتنش شرح وظیفه تو بود : بی تضادی.... این نوبت تو بود كه فـریاد كنی با من در تضـاد نیسـتی اما تو با من در تضـاد بودی و حال كه از میوه ممنوعه خوردی باید شـروع كنی ای فرزند گمشده من... این بار بی تضـاد بیا در خانه پدر به روی تو همـیشه باز اسـت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:14 توسط مژگان |
|
|
شنیده بودم که اگه خدا رو از ته دل و با همـه وجودت صـدا بزنی مـحاله جوابتو نده اما باور نمی کردم. نه اینکه باور نکنم ولی با خودم می گفتم من که همیشه از ته دل صداش کردم پس چرا جواب نمیده...!؟ اما چند روز پیش جواب سوالمو گرفتم. یعنی خدا بالاخره جوابمو داد و بهم ثابت کرد که اگه تا حالا جواب منو نمیداده مشکل از خودم بوده.اما این وسط یه اتفاق عجیب برام افتاده.انقدرعجیب که هنوز مات و مبهوت این اتفاقم... توضیحش خیلی سخته. تا حالا براتون پیـش اومده که بخـواین یه کاری رو انـجام بدین اما تنهایی نتونین. هیچ کسی هم نباشه که بهتون کمک کنه. از همه کس و همه جا ناامـید بشـین اما یه دفعـه تو اوج تنهـایی و ناامـیدی یکی که تا حالا ندیدنش و اصلاً نمی شناسینش سر برسه و کمکتون کنه...! و جالب تر اینکه بعد از اینکه بهتون کمک کرد راهش رو بگیره و بره...بی هیچ توقعی... و دیگه هیچ وقت هم اونو نبینین...!!!؟؟؟ اگه براتون چنین اتفاقی افتاده باشه شاید بتونین یه کم وضعـیتی رو که من الان دارم درک کنین.یه نفری که اصلاً نمی شناختمش یه کمک بزرگ به من کـرد و برای همـیشه رفت. نه این که از پیـش من بره. از این دنیا رفت... هنوز ماتم... مات این اتفـاق... اون بهـم گفت وقت زیادی ندارم... گفت که باید برم...گفت که...من باور نکردم...که اگر می دونستم حداقل تو اون روزهای آخر تنهاش نمیذاشتم... فقط سه روز... فقط سه روز بعد از اینکه به من کمـک کرد و با من خداحافـظی کرد برای همـیشه رفت... خدا رحمتش کنه... هر چند که خیلی پاک بود... موندم این وسط تو حکمت خدا... اینکه چطور جواب منو داد... اینکه چطور اون آدمو فرستاد سراغ من تا هم مشکلمو حل کنه هم بهم یادآوری کنه که هنوز هوامـو داره و تنهام نذاشـته... نمیدونم چی باید بگم. فکـرم کار نمی کنه. باور همه این اتفاقایی که برام افتاده سخته. فکر میکنم خوابم هنوز. فقط می تونم بگم : خدا جون متشکرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:36 توسط مژگان |
|
|
دلتنگم... دلتنگ روزهای خوب گذشته. دلتنگ روزهایی که اگر چه تنها بودم اما حداقل دلخوش بودم که :
اگر تنهاترین تنها ها شوم باز هم خدا هست.
که :
خدا جانشین همه نداشته هایم است.
این روزها تنها نیستم اما حس می کنم از خدا خیلی دور شدم. نگرانم. نگران اینکه نکنه گمش کنم؟ نکنه تنهام بذاره؟ نکنه انقدر غرق گناه شدم که منو به حال خودم رها کرده؟ میگن: بعضی وقتا انقدر دلت برای یکی تنگ میشه که دلت میخواد اونا حتی از رویاهات بکشی بیرون و بغلش کنی. منم الان دلم میـخواد خدا رو بغل کنم. یعنی میشه؟ یکی می گفت : خدا به مو می رسونه ولی پاره نمی کنه. برام دعا کنید. دعا کنید که ازم ناامید نشده باشه. که تنهام نذاره...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:15 توسط مژگان |
|
|
چیزهایی توی دلمان هست که به زبان نمی آید. برایش واژه ای نساخته اند. خودمان هم درست نمی دانیم که چیست. معنایش را درست نمی فهمیم. چیزهایی از جنس دوست داشتن، خوبی دیگران را خواستن، غربت و تنهایی، دلشکستگی، انتظار... چشم انتظاری کسی که حرف دل را بفهمد و زبان دل را بلد باشد. چیزهایی که نه از جنس حرف و کلامند و نه از جنس... چیزهایی از جنس نوعی احساس سبز و گرم، بوی عرق نعنا ، بوی کاهگل، بوی لبخند دختری که پدرش از سـفر برگشـته، بوی قطرات اشک مادری که چشم به راه تنها پسرش مانده است... چیزهایی توی دلـمان هست که به زبان نمی آید. چیزهـایی که نه پدر و نه مادر، نه خواهر و نه برادرمان هیچ کدام محرمـش نیسـتند و به عبارت بهـتر حرفهایی هست برای نگفتن... وقتی گوشی نیست برای شنیدن فریاد زدن هم بی فایده است بعضی وقت ها باید فقط شنید... بعضی وقت ها باید فقط دید... بعضی وقت ها هم باید هیچ چیزی رو ندید و نشنید...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:28 توسط مژگان |
|
|
ممنون از لطف همگی. یه اتفاق جالب تر افتاده. اونم اینکه عروسی هانیه هم ده روز بعد از عروسی حمید شد... مجبورم هر دو عروسی رو برم. مگر اینکه هر دو عروسی رو بی خیال بشم که واقعاْ نمی تونم. چون همیشه آرزوم بوده که هانیه رو تو لباس سفید عروسی ببینم شکل... یه مدتیه که حسابی سرم شلوغه. از یه طرف به شدت مشغول درس خوندنم برای کنکور ارشد فراگیر پیام نور و از طرف دیگه حسابی دارم دنبال کار می گردم. به خاطر همین این مدت فرصت نکردم به وبلاگ ها سر بزنم. از همه تون معذرت میخوام. جبران می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 توسط مژگان |
|
|
بی خیال می شوم
از هر آنچه می توانم بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط مژگان |
|
|
سلام این روزها حال خوبی دارم.خیلی خوب... فکر کنم یه دلیلش نوشتن همه اون چیزایی بود که مدت ها آزارم میداد. با نوشتنشون یه جور احساس سبکی می کنم... گرچه چند روز اول سال حسابی بی حوصله بودم و کلافه... که البته یه علت این بی حوصلگی ها و نا آرومی ها روبـرو شـدن دوباره با حمـید بود. خـیلی وقـت بود ندیده بودمـش اما به خاطر مراسم نامزدی و جشن عقد هانیه مجبور شدم تو یه فاصله زمانی کوتاه چند بار ببینمش... اونم در کنار نامزدش...قبلاْ که باهاش برخورد می کردم رو در رو شدن باهاش برام انقدر سخت نبود اما حالا... نمیدونم... مسـخره است اما احساس می کردم که حمید هم تمام نوشته های وبلاگ رو خونده.احساس آدمی رو داشـتم که دسـتش رو شده... البته مطـمئن بودم که این اتفـاق نیفـتاده. حمـید اصـلاْ آدرس وبلاگ رو نداره و تازه به فرض محال هم که هانیه آدرس رو بهـش داده باشه حمید هیچ وقـت برای خـوندن وبـلاگ من وقـت نمـیذاره...اما نمیـدونم چرا اون روزا از روبرو شـدن باهاش وحشت داشتم. انگار همش منتـظر بودم که یه حرفی بهم بزنه... احتـمالاْ اواخر تابسـتون امـسال عروسی حمـیده. مـوندم که برم یا نه؟ الـبته چه برم چه نرم فامیل کلی حرف پشت سرم میزنن.فرقش اینه که اگه برم خودم هم شنونده این حرفام و اگه نرم حداقـل هیچی نمیشنوم .هر چند که به شنیدن این حرفـها عادت کردم.بیشتر نگران عکس العمل خانواده ام هستم. مامانم مطلقاْ نمیتونه با عروس جدید عمه ام کنار بیاد تو مراسم نامزدی و عقد هانیه من و نگار (عروس عمه) کلی حرف زدیم و با هم گرم گرفتیم... اما امان از چشم غره های مامان خانومی...! به نظر شما باید چی کار کنم؟ برم عروسی یا نه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:15 توسط مژگان |
|
|
باز هفت سین سرور
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:55 توسط مژگان |
|
|
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:23 توسط مژگان |
|
|
یادمـه اون موقـع حمـید تهـران تو خوابگـاه بود و هـانیه اومده بود تهـران پیش من. به هانیه گفتم بهش بگو می خوام باهاش حرف بزنم. همـین الان. هـانیه بهـش گفته بود و جواب داده بود: « بین ما همه چیز تموم شده. » عصبانی بودم و به هم ریخته گفتم: - می دونم همه چیز تموم شده منم نمی خوام چیزی رو شروع کنم دوباره ولی باید حرفامو بشنوی. انقدر به هم ریخته بودم که گفتم: - اگه تو نخوای بشـنوی همه حرفامو میرم به مادرت میگم. برای من هـم اصـلاً مهم نیـست که اون چی میگه و چی کار میـکنه. من باید حرفامو بزنم. فردای اون روز با هانیه رفتیم بیرون. هـانیه می خواسـت یکی از دوستاشو ببینه و با هـم توی یه پارک قـرار گذاشـته بودند. حمـید هم ازقرار هانیه ودوستش وهمراه بودن من و هانیه خبر داشت. وقـتی وارد پارک شـدم جلـوی در اصلی پارک حـمـید رو دیدم که منتـظر ایسـتاده... انتـظار دیدنـش رو نداشتم. فقـط بهـش سـلام کـردم و بعـد دورتر از حمـید و هـانیه ایستادم تا اونا با هم صحبت کنند.یکی دودقیقه بعدبا هم به طرف محل قرار هانیه و دوستش راه افتادیم و نزدیکی های محل قرار حمید از ما جدا شد تا بعد از دیدار هانیه و دوستش به ما ملحق بشه. با این که می دونسـتم برای دیدن من اومـده اما هـیچ عـلاقه ای نداشتم تا تنهایی باهاش حرف بزنم. صبر کردم تا حرفهای هانیه و دوستش تموم شد بعد با هم رفتیم پیش حمید. فکر می کردم برای رفتن عجله داشته باشه اما برخلاف تصورم ازمون خواست یه کمی بیشتر تو پارک بمونیم. دیگه مطـمئن بودم که منتـظر شنیدن حرف های منه. هـانیه هم که اوضـاع رو این جوری دید یه کمی ازمون فاصـله گرفـت و بعد حمـید شـروع به صحـبت کرد... حـدود نیـم سـاعت حرف زدیم. از خودمون،از اتفاقاتی که افتاده بود،ازگله هایی که ازهم داشتیم، از همه ناگفته های دلمون و ... حمید اون روز ازم یه فرصت دیگه خواست. برای آخرین بار. راستش دیگه اصـلاً برام مهـم نبود که آخر این ماجرا چی میشه. فقط یه چیز برام مهم بود. اونم اینکه من همه حرفهـامو به حمید زده بودم. دیگه هیچ حرف ناگـفته ای بینمون نمونده بود. اون روز من یکی بودم مثل حمـید، هر وقت دلم خواسـت بلـند حرف زدم، هرچی دلم خواست گفتم، مثل خودش... به حمید گفتم: - من نیومدم اینجا که ازت بخـوام برگردی. نیومدم اصـلاً در مورد این موضـوع باهات حرف بزنم. من فقـط اومدم تا حرفهامو بهت بزنم چون نمی خواسـتم هـیچ حرف ناگفته ای بینمـون بمـونه. اگه فرصـت می خوای بهـت میدم فقـط برای این که فکر نکنی ازت دلخورم یا کینه ای ازت دارم. اما فقط یه چیزو میخوام بهت بگم.این بار خوب فکر کن حمید. چون این آخرین باره حمید. هر تصمیمی بگیری قبول دارم اما اگه رفتی دیگه برنگـرد. مطمئن باش که این بار منم دیگه برنمی گردم. می دونسـتم که چه جـوابی قراره بشـنوم برای همـین خودمـو کاملاً آماده کرده بودم. دو هفته بعد حمید حرف آخرشو زد... - ...حرف آخرم همون حرف اولمه. فراموشم کن... و همه چیز تموم شد... به همین راحتی... تابستون اون سال برادر بزرگ حمید ازدواج کرد. بماند که تو اون روزایی کـه قـرار بود مـراسـم برگـزار بـشـه و بـعـد هـم روزهـای حنابندون و عقد و عروسی و ... چه عذابی کشیدم. یا شاید بهتر باشه بگم کشیدیم. چون کاملاً متوجه رفتارهای حمید بودم. تقریبا یک سال بعد از اون زمزمه های نامزدی حمید رو با یکی از دخترهای فامیل شـنیدم. انگار واقـعاً تصمـیم گرفتم فداکاری کنه چون انتخابش باعـث تعجـب همه فامـیل شـده بود و حتی باعـث اعتراض مادربزرگ به حمـید شد. اما ظاهراً این بار تصمیمش رو گرفته بود. همون موقـع ها بود که مادربزرگم که یکی دو سالی بود مریـض بود فوت کرد. بیچاره مادربزرگ خیلی عذاب کشـید. هم به خاطـر مریضیش هم به خاطر من و حمید... تو مراسـم مادربزرگ دیدارها تازه شد و این بار یاد آوری خاطـرات مشترک با مادربزرگ دردهامو دوباره تازه کرد...و... تقـریباً یک سـال بعد یه جـشن عـقد مخـتصر با حضـور بزرگ های فامیل برگزار کردند و احتـمالاً همین روزها هـم مراسـم عروسی اونا برگزار میشه. تو هیچ کدوم از مراسـم ها من و خانواده ام شرکـت نکردیم. من که واقعاً نمی تونسـتم خانواده ام هم علـی رغم اصـرارهای من حاضر نشدند تو مراسم شرکت کنند. خب این هـم از قصـه من و حمـید که بالاخره به انتها رسـید. می دونم. باید زودتر از اینا تمومـش می کردم. شاید همون بار اول... اما نمی تونـستم. واقـعاً برام عزیز بود. راستـشو بخـواین همـین حالا هـم اجازه نمـیدم کسی پشـت سرش حرف بزنه. چون می دونم مقـصر اصـلی این ماجـراها کـس دیگه ای بود... کـسی که هیچ وقـت ازش نمی گذرم و حلالـش نمی کنم. برای حمـید هم فقـط می تونم آرزوی خوشبـخـتی کنـم... هـر چـند کـه می دونم انتخابـش عاقـلانه نبود چـون کسـی رو انتخـاب کـرد که یه روزی خودش بهـم گفت به خاطر بعضی از خصوصیات اخلاقی که داره هـیچ وقت نمی تونه باهاش زندگی کنه اما حالا به خیال خودش خواست فداکاری کنه. امیدوارم خوشبخت بشه... فقط همین...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:37 توسط مژگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
|
| پیوندهای روزانه |
|
فریدون مشیری دکتر حسابی محمد اصفهانی سهراب سپهری زمزمه های دلتنگی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطره عمومی |
|
RSS
|